نامه‌های عاشقانه یک پیامبر وب‌نویس

  loading...
یکشنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۸۶

كاش...
کاش من پیامبری میشدم
رسالتم بی خیال کردن آدم ها
رسالتم خودخواه کردن آدم ها
رسالتم ريدن به شخصیت ها

افسوس .... و صد افسوس !

شنبه، ۳ شهریور ۱۳۸۶

بايد زنده موند !

پي نوشت :
خواسته يا ناخواسته داريم كم كم به آخرين پست پيامبر وب نويس نزديك ميشم !!!

منتظر باشيد ....

پنجشنبه، ۱ شهریور ۱۳۸۶

دست هایت را بالا بگیر
دست هایت را بالا بگیر
و با او بخوان
ای که امشب در دانسته هایت نخواهی گنجید
نه در حباب لذت های آشنایت

شب به خیر مرد من :)

چهارشنبه، ۳۱ مرداد ۱۳۸۶

من را به مهمانی ببرید
و باهام روبوسی کنید

همچی سر زده

دوشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۶

دلتون بسوزه :
من دختری را میشناسم که در جهازش خانه دارد.

پ.ن : دلم خیلی میخواست یه چیز دیگه هم بگم !!

یکشنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۸۶

بعضی وقت ها فکر میکنم انقدر زندگی کرده ام
که از این به بعد کافی است بنشینم و خاطراتم را مرتب کنم تا بقیه ی چوب خطم پر شود و زمانم فرا رسد …

پ.ن : شايد دارم تموم ميشم !

شنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۸۶

میدونی چیه ؟

من واقعاً خسته شدم توی پیاده رو وایسم و دوستام به دخترهایی که میان و میرم هی بگن عروس مادرم میشی ؟
آخه مادرم عروس چادری خیلی دوس داره ...

پ.ن : خسته ام !

جمعه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۶

هی!
با توام خورشید در چشمانت
تیزی آفتاب در ادراکت
بیا من را با خودت ببر
زیر گلویم آنجا که همیشه میبوسی زخم شده و زخمش خشک
آب دهانت را پماد کن
و برویم

جمعه، ۱۹ مرداد ۱۳۸۶

خودم !

پي نوشت :
گير الكي ندين كه نميتونم از اين واضح تر براتون بذارم ... پس فردا ميان منم ميگيرن !!!
در ضمن مبعث هم مبارك باشه !

پنجشنبه، ۱۸ مرداد ۱۳۸۶

تو ایمان داری که من میتوانم
تو ایمان داری و چشم هایت را بسته ای
تا نور آزارم ندهد

تو عشق منی