كاش...
کاش من پیامبری میشدم
رسالتم بی خیال کردن آدم ها
رسالتم خودخواه کردن آدم ها
رسالتم ريدن به شخصیت ها
افسوس .... و صد افسوس !
كاش...
کاش من پیامبری میشدم
رسالتم بی خیال کردن آدم ها
رسالتم خودخواه کردن آدم ها
رسالتم ريدن به شخصیت ها
افسوس .... و صد افسوس !

بايد زنده موند !
پي نوشت :
خواسته يا ناخواسته داريم كم كم به آخرين پست پيامبر وب نويس نزديك ميشم !!!
منتظر باشيد ....
دست هایت را بالا بگیر
دست هایت را بالا بگیر
و با او بخوان
ای که امشب در دانسته هایت نخواهی گنجید
نه در حباب لذت های آشنایت
شب به خیر مرد من :)
من را به مهمانی ببرید
و باهام روبوسی کنید
همچی سر زده
دلتون بسوزه :
من دختری را میشناسم که در جهازش خانه دارد.
پ.ن : دلم خیلی میخواست یه چیز دیگه هم بگم !!
بعضی وقت ها فکر میکنم انقدر زندگی کرده ام
که از این به بعد کافی است بنشینم و خاطراتم را مرتب کنم تا بقیه ی چوب خطم پر شود و زمانم فرا رسد …
پ.ن : شايد دارم تموم ميشم !
میدونی چیه ؟
من واقعاً خسته شدم توی پیاده رو وایسم و دوستام به دخترهایی که میان و میرم هی بگن عروس مادرم میشی ؟
آخه مادرم عروس چادری خیلی دوس داره ...
پ.ن : خسته ام !
هی!
با توام خورشید در چشمانت
تیزی آفتاب در ادراکت
بیا من را با خودت ببر
زیر گلویم آنجا که همیشه میبوسی زخم شده و زخمش خشک
آب دهانت را پماد کن
و برویم

خودم !
پي نوشت :
گير الكي ندين كه نميتونم از اين واضح تر براتون بذارم ... پس فردا ميان منم ميگيرن !!!
در ضمن مبعث هم مبارك باشه !
تو ایمان داری که من میتوانم
تو ایمان داری و چشم هایت را بسته ای
تا نور آزارم ندهد
تو عشق منی
«دوستان»